Monday, December 6, 2010

روز دانشجو مبارک




هر بار تصمیم می گیرم که زیاد سرم را شلوغ نکنم وبا فرصت کافی به امورات برسم، چنان از زمین و زمان کار پیش میاد که هنگ می کنم:
·        کارهای  اداره  و پروپوزال ها و مقالات نصفه نیمه برای کنفرانس ها و سمینارها  که روی دستم مونده
·        برای خواندن چندین کتاب برنامه ریزی کرده بودم، که هنوز به هیچ کدوم دست نزدم
·        سیستم ویندوز نوت بوک را باید عوض کنم وبرنامه های اون را مرتب کنم
·        باید طرح درس برای تدریس تو دانشگاه بنویسم
·        برنامه ورزش که هیچ، از هر کجا وقت کم میارم، از این قسمت کم میگذارم
·        کلاسهای موسیقی و اینا که الان 8 ماه میشه،این سه تار بیچاره ام سیم هاش پاره شده و توی صندق عفب ماشین داره خاک میخوره. تازه برنامه دف نوازی هم می خواهم راه بندازم
·        معاینه دندونپزشکی باید برم واز ترس اینکه اونم یک برنامه مدون برام بچینه، فعلابی خیال شدم
·        کارهای اداری با اداره ثبت و ادارت تابعه اون که همه باید در ساعت اداری انجام بشه و به خاطرش همش باید مرخصی بگیرم ویا از بند جیم استفاده کنم
·        سفر که عادت دارم تو هر فصلی برای خودم برنامه های سفربگذارم و خیلی هم جدی پیگیری می کنم
·        برنامه های پیش بینی نشده و اتفاقات غیر مترقبه هم هست که باید واسه اونها هم همیشه آماده باشم
امروز تصمیم گرفتم به مناسبت فرارسیدن روز دانشجو، برنامه درسی اونها را بر همه چیز مقدم بدارم وطرح درس ر ابرای کلاسهاشون آماده کنم. دانشجوی عزیز روزت مبارک
 

Sunday, December 5, 2010

روز وصل دوستداران

ایام آلودگی تهران وتعطیلاتش را به جای اینکه از شهر بیرون برم، مهمون داشتم. دوستی عزیز واز راهی دور به دیدنم اومد و در اون هوای آلوده اوقات خوشی ر اگذروندیم. جالب اینکه تمام طول تعطیلات ر اهم درمرکزشهر و آلودگی هوا گذروندیم!!ازپیاده روی در هوای آلوده بگیر تا دیدن فیلم درسینما و خرید کتاب از کتابفروشی های انقلاب !!! وسایر ماجراهای خاطره انگیزی که خلق کردیم.. خواستم بگم با اینکه از شدت آلودگی هوا حال خوبی نداشتیم،  ولی ایام بسیارخوشی بود.خلاصه در اخبار شنیدم که خبراز تعطیلات 2 تا 5 روزه تهران می دادند. تا باز هم تعطیل نشدیم ، بنویسم  که یادم نرود
" روز وصل دوستداران یاد باد، یاد باد آن روزگاران یاد باد "
.
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

           

Sunday, November 28, 2010

چینی سرای فارس

هر باربه نزدیکی خیابون نوفل لوشاتو میرم، یادم میاد که باید برم و ازپیتزا داوود، اولین پیتزا فروشی تهران دیدن کنم ولی همیشه یا تنها هستم و یا اگر با دوستان هستیم، یادمون میره.چون از میدون فردوسی به سمت توپخونه که بری بعد از عبور ازفروشگاه های چرم فروشی و صرافی ها، روبروی خیاباون نوفل لوشاتو یک فروشگاه بزرگ با تابلویی بزرگ بر سر درش به نام چینی سرای فارس وجود داره. مدتهاست که مشتری این مغازه والبته اون دکه کتابفروشی هستم که به جز کتابهای قدیمی و دسته دوم چیزی دیگه نمی فروشه!! خلاصه دراین چینی سرای فارس، علیرغم اسمی که داره،  کالاهای  سرامیکی وسفالی آنتیک از کشور چین و ژاپن  وبعضاً اروپایی عرضه میشه. فضای فروشگاه یک فضای کاملا شرقی هست و تقریبا شبیه نمایشگاهی است  ازصنایع سفالی شرقی. معمولا از کل فروشگاه و قفسه های چیده شده آن دیدن می کنم. گلدان های بزرگ ومجسمه ها و  احجام سفالی و سرامیکی با نقش و نگار خاور دور، ساعتها و شمعدان های برنزی و چینی. صاحب فروشگاه هم گویی بیشتر از نمایش کالای های خودش لذت می بره و به بازدید روزانه مشتریان عادت کرده. نکته جالب توجه این فروشگاه اینه که کالاهای عرضه شده همه در مقیاس بزرگ و حجیم هستند وبه ندرت میشه مثلا گلدونی برای روی میز پیدا کرد. در عوض گلدونی برای روی میز غول ها فراوان وجود داره!!! البته من آدم خریدن اشیاء عتیقه و جمع کردن کالاهای لوکس دور خودم نیستم. ترجیح میدم همیشه مختصر و مفید  زندگی کنم  ولی در عوض به طور مفصل سفر کنم!!! سالها مشتری لیوانهای سرامیکی مخصوص چای سبز این فروشگاه بودم. لیوانهایی رنگارنگ  با نقش وطرح های شرقی.....به عنوان یک اصل پذیرفته شده جهانی ، یکی از ویژگیهای متولدین اردیبهشت علاقه به لیوان هستش و من هم از این قاعده مستثنی نیستم!!! لذا طبیعی است که به هر جا و مکانی که بر روی این کره خاکی بروم، لیوانها از نظر من دور نمی مانند. و خیلی عجیب نیست که من مشتری دائمی لیوان های چای سبز آقای چینی سرای فارس باشم!! دیروز که برای کاری به صرافی رفته بودم، باز هم برای بازدید به فروشگاه مذکور رفتم وبا کمال تاسف دیدم که از مجموعه لیوانهای چای سبز با طرح ونقش های خیالی و رویایی خبری نیست وبه جای آن از همین لیوان های معمولی که سمبول ماه تولد افراد روی آنهاست و در هر مغازه معمولی پیدا میشه، گذاشته اند. باید بودید و قیافه من را وقتی خیلی جدی به صاحب فروشگاه  انتقاد می کردم، میدیدین واز همه خنده دارتر قیافه صاحب فروشگاه  که از این انتقاد و اعتراض من یکه خورده بود و با حیرت و دهان باز به من خیره شده بود. والبته آخرسر عذر خواهی کرد و قول داد که این اشتباه را تکرار نکند... و.
   
 

Mising you!

Thought we keep in touch
through
mails and calls....
It's not like having you
by my side.........
missing you....

Monday, November 15, 2010


آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را‏